Category: غزل

  • غزل ۴

    به یک حصار از این ارتفاع، در بالکنکه دست‌هام به دورت کشید تکیه بکن به این نفس که تنت لمس می‌کند آرامبه حرف و چند صدا؛ بوسه پشت یک تلفن تو تکیه کن، و مرا توی سیل غم‌هایم…که تو خودت بروی آخرش به این ماراتن فقط برو که منم سرنوشته‌ام مرگ استنشسته‌ای، بزنی زار گوشه‌ی…

  • غزل ۳

    «خرچنگ¹» خوش آمدید به شهری به اسم آبادی:تو گریه می‌کنی و… یا که واقعا ‌شادی؟ که صبح شده و ما به شکار یکدیگرکه بعد مرگ نخواهد شد از شما یادی.-«تمام مردم تنها، که مثل حیوان‌اند»و یک عقیده‌‌ی خاکیِ کاملاً عادی تو کور و هیچ… منم کور و هیچ چیز نبودکسی ندید مرا در لباس دامادی…

  • غزل ۲

    چند قیچی میان چیدن ما با صدایی که تیر خواهد بوددور خواهم… و می‌شوم از تو، از نگاه تو سیر خواهد بود ریملت یأس ناامیدی شد، چیده شد از میان ما لبخندشاید امروز به تو نزدیکم شاید امروز دیر خواهد بود و فقط دود می‌زند در ما بین هر تکّه‌ی جدا شده‌امدور و نزدیک دوستت…

  • غزل ۱

    از این قصه به هم می خورَد…[وَ استفراغ]که از تمام خودم خسته ام تو تر بودی سراسرِ بدنم در ترشحِ مرگ استکه خواستی جلویش را… تو یک نفر بودی! زمان می رود و ریل های آخری استکه خواستم برسم، حیف مختصر بودی سقوط می کند از دست شیشه ی الکلو ترک کردم و پاکم!… که…