از این قصه به هم می خورَد…[وَ استفراغ]
که از تمام خودم خسته ام تو تر بودی

سراسرِ بدنم در ترشحِ مرگ است
که خواستی جلویش را… تو یک نفر بودی!

زمان می رود و ریل های آخری است
که خواستم برسم، حیف مختصر بودی

سقوط می کند از دست شیشه ی الکل
و ترک کردم و پاکم!… که تو اگر بودی

سقوط می کنم و… مرگ متلاشی شد
به هر کجای سرم تو که دربدر بودی

سقوط می کنم و شعر مرتکب می شد
به قتل های قشنگی که بی خبر بودی

میکائیل عوض‌زاده


Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *