به یک حصار از این ارتفاع، در بالکن
که دست‌هام به دورت کشید تکیه بکن

به این نفس که تنت لمس می‌کند آرام
به حرف و چند صدا؛ بوسه پشت یک تلفن

تو تکیه کن، و مرا توی سیل غم‌هایم…
که تو خودت بروی آخرش به این ماراتن

فقط برو که منم سرنوشته‌ام مرگ است
نشسته‌ای، بزنی زار گوشه‌ی سالن

تو را نه من، که تو را مرگ ترک خواهد کرد
و چشم خیس تو با رنگ آبی ناخن

برو که مرگ سر آغاز داستان من است
برو بخاطرِ این مردنم تو گریه نکن

میکائیل عوض‌زاده


Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *