Category: مسمط

  • مسمط ۲

    از اشک انتظار نگاهم به قفل دراز ترس‌‌ها که وسوسه‌ام می‌کند: «بپر!!»از شعر… از تئاتر… و هرچه که از هنراز راه زندگی و… که از شوق یک سفراز شورش لبت وسطِ تلخی خبربیزار و خسته‌ام من از این اتفاق‌ها از چند افتخار فقط توی قاب‌هااز گریه‌های ریخته بر انقلاب‌هااز نصفه ترک کردن بعضی کتاب‌هااز بال…

  • مسمط ۱

    با دست سرد، قاطی یک کافه غرق دوددر تو نشسته‌ است زنی با تنِ کبودبا دستمال سبز که اشک تو را ربودتنها من و توام… همه از حال رفته‌اند. یک شهر خالی از سکنه، با… فقط سکوتیک زن که مرده بود که قبل از پل و سقوطباید برم… فرار کنم… با صدای سوت…من مجرمم به قتل…