از اشک انتظار نگاهم به قفل در
از ترسها که وسوسهام میکند: «بپر!!»
از شعر… از تئاتر… و هرچه که از هنر
از راه زندگی و… که از شوق یک سفر
از شورش لبت وسطِ تلخی خبر
بیزار و خستهام من از این اتفاقها
از چند افتخار فقط توی قابها
از گریههای ریخته بر انقلابها
از نصفه ترک کردن بعضی کتابها
از بال زخم خوردهی جمع عقابها
از ترس پاره کردن مشتی نقابها
بیزار و خستهام من از این اتفاقها
آن تختههای پا به هوا یا سیاه را
آن خیسی نگاه تو در نور ماه را
آن وضع و حال و قافیهی افتضاح را
یک عمر زندگی، متدی اشتباه را
آن لذت قدیمی و حرف از گناه را
من ترک میکنم همه را… اتفاق را
تا چشمهای زل زدهات هر صبح بی دلیل
تا عاشقانهام که برای زنی اصیل…
تا نقش خندههای تو در قاب مستطیل
تا روزهای سخت و بدِ… یا از این قبیل
تا کلِ شهرِ از همه ابعادها ذلیل
از یاد برود… من و هرچه تنفر است
میکائیل عوضزاده
Leave a Reply