با دست سرد، قاطی یک کافه غرق دود
در تو نشسته است زنی با تنِ کبود
با دستمال سبز که اشک تو را ربود
تنها من و توام… همه از حال رفتهاند
.
یک شهر خالی از سکنه، با… فقط سکوت
یک زن که مرده بود که قبل از پل و سقوط
باید برم… فرار کنم… با صدای سوت…
من مجرمم به قتل و هزاران افترا
.
من بستهاند تا که فرارت کنم… فرار…
از تخت، طناب… و راهی به اختیار
یا موجبات را که فراهم کنم؛ قرار
یا ترس بود یا که فقط ترس مانده بود
.
از جالباسیات که فقط، از سیاه است
از اجتماع چند نفر که گناه است
از روزها که نور فقط نور ماه است
امّید نیست بلکه مرا مرده دیدهاند
.
یک راه ختم شد… زدنِ ضربه یا اتم
بر سر هیچ یا که حجابی بدون قم
مردم که مردهاند… و سلفی که با سِرُم…
از سبز رفتهاند… و پاییز آمده
.
ما را فرار کرده… و روزی که سرد بود
تنها گناه ما، که نگم… تختنرد بود
ما دستگیر… شهر پر از مرد بود!!
تنهاترین چراغ چهارراه سبز بود
.
میکائیل عوضزاده
Leave a Reply