من به آغوش تو از ترس خودم در رفتم
مثل نسکافهی تلخی که تو را سر رفتم
رفتهام تا که از این مسئلهی احساسی
رفتهام، پیش توام، اَه چقدَر حساسی
رفتهام تا که تمامت کنم و بعد برم
رفتهام تا که تو را توی خودم… آخ سرم
رفتهام تا که تو را سر به سرت بگذارم
رفتهام تا که… ولی حس عجیبی دارم
رفتهام تا ته و با دست تو در مردابی
رفتهام تا ابدی… -«در بغلم میخوابی؟»
.
رفتهام از سر عاشق شدنم در چاهی
رفتهام لحظهی:«اصلا تو مرا میخواهی؟»
.
رفتهام تا که نگی: «رفتی و امشب سردم»
رفتهام تا که کمی بعد به تو برگردم
رفتهام تا که در آغوش تو، شک را بکنم
رفتهام گریهی کشدارِ تشک را بکنم
رفتهام توی تنت، در بغلت، بر تختت
رفتهام جا شدهام، تا نشود تو سختت
توی تختت که پر از موش و کمی هم ساس است
دوستت دارم و این سختترین احساس است
دوستت دارم و [از زیر دری باد آمد]
دوستت دارم و هیچ، که از یاد آمد
دوستت دارم با غم با همهی اسراری
[میزند مشت به خود] – «نیست تو را اجباری»
میزند بوی تنت زیر مشامم شاید
میزند عطر، که از پیرهنم میآید
میزند تختِ تو از گریه به نم افتادن
میزند از غم و از… تا که به غم افتادن
میزند سنگ تماماً به همه پنجرهها
میزند خون به فواره در این هنجرهها
میزند، سینک و به حمام و همه خونی است
من درون بغلت… [البته قانونی است]!
.
میجهد از دهنم، از تن تو، خون به هوا
میشوم پخش زمین از بغلت سخت رها
رفتهام تا بغلت خون مرا حس بکند
زدهام زیر گناهی که مرا فس بکند
میجهد با شدّت در بغلت خون کسی
کاشکی بند بیاید که به تختت برسی
میکائیل عوضزاده
Leave a Reply