چهارپاره ۱

تمام پنجره‌ها را ببند… خسته شدم
من از تمامی افراد زندگی سیرم
که روی عکس دوتاییِمان گریه کنم
شبانه‌‌ای من از این زندگی بد می‌رم

کنار شیشه‌ی مشروب و فرش تنهایی
به فکر آخر این قصه‌ای که رفت به باد
هنوز عطر تنت هست توی افکارم
هنوز جای تو خالی‌ست… پنجره افتاد!

اتاق خسته‌تر از اشک‌های افتاده
منم که خسته‌ترم؛ انتخاب مردن‌ها
برای رفتن تو بسته بود پنجره‌ها
که باز کردی و رفتی… و مانده‌ام تنها

کنار پنجر‌ه‌ای باز می‌کشم سیگار
اگر‌چه بی تو در این زندگی هوا سرد است
در این اتاق برایم که حس خوبی نیست
که خوب بودن حالم مثال سردرد است

تو رفته‌ای و تمام اتاق پنجره‌ است
خیال بودن بی تو… خیانتی مشکوک
و مانده‌ است برایم که نور و وسوسه‌ا‌ی
و نیست راه به برگشت جاده‌ای مسلوک

به اعتقاد دلم، عشق بود در دستات
و هیچ فکر نمی‌کرد که تبر باشد
به آخرین طبقه التماس خواهم کرد
سقوط ضربه‌ی آخر به این سفر باشد

میکائیل عوض‌زاده


Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *